پاسداشت زادروز استاد «پرویز مشکاتیان»
این روز ِ فرخنده بر «آوا»ی مهربان و «آیین» نازنین، یادگاران ِ آن سرو آزاد، خجسته باد
این روز ِ فرخنده، بر «آوا»ی مهربان و «آیین» نازنین، یادگاران آن سرو آزاد، خجسته باد
آهنگساز و خنیاپرداز بی مانند و یگانه،
بیست و پنجمین روز اردیبهشت ماه
سال سه هزار و ششسد و نود و سه باستانی زرتشتی،
برابر با بیست و چهارم اردیبهشت ماه
سال یکهزار و سیسد و سی و چهار خیامی*
کم لطفی ِ «لطفی»
(یادداشتی از «آوا مشکاتیان» خطاب به «محمدرضا لطفی»)
آوا مشکاتیان دختر زنده یاد پرویز مشکاتیان، متنی را در جواب به آخرین صحبتهای محمدرضا لطفی و در مقام دفاع از پدر و پدربزرگش نوشت که در ادامه میخوانیم :
به سالِ پار، نگاشتم چند خط و نبردم حتی نامی از کسی که زمانی زخمههایش بر تارهای تار میتوانست دلت را بلرزاند، ترنمی به چشمانت بنشاند و بیخویشات کند در این روزگار همه خویشپرست! اما در این هنگام به روشنی میگویم که میخواهم از کملطفیِ لطفی بگویم؛ بر خودش، هنرش، مردمانش و رفیقان و همرهانش
استاد لطفی! اگر شما حرمت بزرگوار پدرم ندانستی، من دختِ خاندانیام که حرمت میشناسند، پس هنوز میخوانمت استاد! قضاوتِ بودن یا نبودنش یا بهتر بگویم استادماندنِ شما بماند برای تاریخ….هنوز به یاد دارم شوقی را کز آمدن شما در چشمان مهربان پدرم دیدم. به یاد دارم ظهری را که به دیدارتان آمد به رسم رفاقتِ دیرین. پدرِ من هیچگاه «رفیق» را «سیاسی» نکرد!! چیزی که شما بودید. و اکنون از معنای هر دو بازماندید. که دگر نه پیرو آن فکرید کز برایش از این سرزمین گریختید و نه معنای حقیقی رفیق میدانید. و خوش به روزگار من و آئین که تا هستیم، سرمیافرازیم به غرور از حرمت مردمی که پرویز میدانست.
باری، او رفت با دستان هنرمندش و ماند نغمات زیبایش. و شما؛ همان دوست که پرویز آن همه دوستش میداشت، نه تنها کلامی به مهر برای خاندان من ننگاشتید در آن هنگام سوگ، که آن کذبهای خندهآور گفتید. تا اینجا نیز در قاموس من به جز سکوت نبود، اما این بار آتشبیار معرکهای شدید که نباید. پس برایتان مرور میکنم چیزهایی را که نمیدانید یا نمیخواهید که بدانید.
خاطرهی به چالش کشیدن «بیداد» در مجلس وقت و آن همه اذیّت را به یاد دارید؟ به یاد دارید که پدرم و همراهانش ساز را به سان سلاح باید با مجوز حمل میکردند؟ میدانید چند ساز هنرمندان این سرزمین در آن سالها شکست؟ چند ساعت موسیقی ضبط شده به خونِ دل، پاک شد؟ به یاد دارید کنسرتهایی را که در میان اجرا، هنرمندانمان را از روی سن پایین میکشیدند؟ آن سالها شما در گوشهای از دنیا آرام گرفته بودید!
استاد لطفی، اگر شما یادتان نیست به خاطرتان میآورم که در اوایل انقلاب آنقدر بعضی تندرو بودند که باید سِلفون روی کاستهای سونی را میسوزاندی! بیداد در این هنگام منتشر شد. در همین محیطی که شما خیلی راحت از آن سخن میگویید. بعد از سه دهه، در هنگامی که هنرمندان این سرزمین خون دلها خوردند تا بخشی، تنها بخشی از حقوقشان را باز پس گیرند، آمدید گفتید که هیچ کس هیچ کاری نکرده است. اگر از خاطرات رنجشهای گونهگون در این سالها بگویم، میشود کتاب نوشت. از خاطراتی که اگر بگویی، میشود جار زدن و جلب توجّه! پس بماند برای دلم.
آنقدر ضد و نقیض میان گفتههای شما هست که نمیدانم کدام را باید به چالش کشید. گویی خود نیز نمیدانید چه میخواهید! بر محمدرضای شجریان خرده گرفتهاید که دردش موسیقی نیست و نمیخواهد یک جریان فرهنگی باشد. مرور کنید مصاحبههایتان را. شما به همه و جزییات زندگی همه کار داشتید و از همه سخن گفتید و به راستی آنقدر که سنگ خودتان را به سینه زدید که من چنین و چنان، چهقدر سنگ موسیقی را به سینه زدید؟ شاید نمیدانید اما بسیاری را میشناسم که عاشقانه دوستتان داشتند و اکنون از گفتههای شما خجل اند.
استاد لطفی، آوا موسیقی شما را به چالش نمیکشد، اما میتواند راوی خاطرهای از مردی باشد که هنوز مردمانش اشکـبهـگونه و گاهی هم سماعکنان به نغماتش گوش میکنند.
شبی که پدرم به کنسرت شما آمد و از نیمهی کنسرت به خانه بازگشت. تا صبح غمگین در خانه قدم زد. گاهی بغض داشت. هنگامی که رسید از راه، نشست. طبق عادت و به هنگام تاٌثر زیاد، دو دست بر پیشانی گذاشت و سر به زیر افکند. پرسیدم چرا اینقدر زود آمدید؟ خوب اید؟ با نگاهی همه غم و صدایی گرفته گفت: «آوا، امشب احساس میکردم لطفی دارد روی سِن، خودش را پیش چشم همگان دار میزند…»
آوا ـ ۲ آذرماه ۱۳۹۰
فرهنگ واژه های فارسی «به پارسی» چاپ شد
برگرفته از تارنمای «پارسی گویی»
پس از سالها کوشش و پخش نخستین نگارشهای رایگان فرهنگ واژه های فارسی و برابر پارسی آنها به نام «پارسی بگو» در هشت سال گذشته، با شادمانی به آگاهی شما می رسانیم که نخستین فرهنگ واژه های فارسی «به پارسی» با همکاری سایت آمازون چاپ شده و روی اینترنت آماده خریداری است.
برای بزرگتر دیدن فرتورهای زیر روی آنها فشار دهید.
برای خرید فرهنگ واژه های فارسی
برای خرید فرهنگ واژه های فارسی
برای خرید انبوه (بیش از ۵ فرهنگ) با بهای ارزانتر (تا ۲۵ درصد) اینجا را فشار بدهید
و شمار فرهنگی که نیاز دارید را برای ما بفرستید.
چگونگی این روش خرید برایتان فرستاده می شود.
|
|
|
برگرفته از تارنمای «پارسی گویی»
آگاه باشید و بدانید، بدانید و آگاه باشید ...
******
«راه، در جهان یکی است،
و آن هم، راستی است.»
******
دوستان گرامی!
برادرانه از شما خواهش می کنم که خودمان و
فرهنگ مان و سرزمین مان را دست نیندازیم و
با آگاهی و به درستی سخن بگوییم؛
بیایید راست و درست و آگاه باشیم؛
دوستی، در تارنمای «شاخاب پارس»
"http://www.vivapersiangulf.com"
هزار بار به جای "Persian Gulf" نوشته Golf!
...
پاینده و جاوید باد «شاخاب پارس»،
نه خلیج فارس؛
...
تا هنگامی که ما به جای واژه ی پارسی و
زیبای «شاخاب»، واژه ی تازی خلیج را
بر زبان می آوریم،
یا به جای «گپ سبزو» یا «بوم سو»
یا «بو موسو» (نام درستی که به چم
«سرزمین سبز» -در گویش بومی جنوب-
است) می گوییم ابو موسا،
خب تازی ها هم بر پایه ی همین نام
های تازی می گویند که مال ماست دیگر،
جهانیان هم به نام ها نگاه می کنند و
با شوربختی فراوان بسیاری از نام های ما
یا تازی هستند، یا مردم و دوستان گرامی
از روی ناآگاهی، «پارسی» را به تازی
می گویند،
اگر آگاهی پیدا کنیم، یا برویم به دنبال
یاد گرفتن، و یا به سخن و گفته ی کسانی که
درست تر، راست تر، و بیش تر از ما میدانند
گوش بدهیم، به خدا چیزی از ما کم نمی شود،
تا کی می خواهیم از واژه های پلشت و زشت
و پلید تازی سود ببریم؟!
به هر آن چه که می پرستید و باور دارید،
پیش تر و بیش تر از همه و هر کسی در
هر کجای جهان، این خودمان هستیم که
داریم تیشه به ریشه ی خودمان و
سرزمین مان و فرهنگ مان می زنیم؛
...
و سرانجام سخن، این که:
بروید و بگردید و بیاندیشید و بپژوهید و
بپرسید و یاد بگیرید و آگاه شوید و بدانید،
تا بدانید که کسی چون من که سرزمین و
فرهنگ اش را می پرستد و به دنبال راستی
و درستی است، بدون هیچ دشمنی و با مهر
بسیار، این سخنان را می گوید؛
امیدوارم هر کجا که هستید،
همواره و همیشه،
تندرست و آزاد و سرفراز و آزاده و آگاه و
مهربان و پیروز و شاد باشد ...
پاینده و جاوید و آزاد و آباد و سرفراز باد
«ایران بزرگ باستانی» و «ایرانیان راستین»
و «شاخاب پارس» ...
******
...
«من، این دو حرف نوشتم،
چنان که غیر ندانست
تو هم، ز روی کرامت،چنان بخوان که تو دانی
یکی ست ترکی و تازی، در این معامله حافظ!
حدیث عشق بیان کن،
به هر زبان که تو دانی.»*
...
*«حافظ شیراز»
...
سپاس.
اينجا تاكسي شكلاتي است!
اينجا تاكسي شكلاتي است!
نويسنده: شهناز سلطاني
ساعت 8 صبح است، از راننده تاكسي پرسيدم سيدخندان؟ مي گويد: «بفرماييد ولي
قبلش روي در را بخوانيد»، تعجب كردم، به جاي لطفاً «در را آهسته ببنديد»
نوشته بود «لطفاً با لبخند وارد شويد»، مي نشينم روي صندلي جلو كنار راننده
محترم، اول شكلاتي تعارف مي كند، چند ثانيه بعد تاكسي پر از مسافر مي شود،
راننده سلام و صبح بخير پرنشاطي نثار مسافرانش مي كند و ورود همه را به
«تاكسي شكلاتي» خوشامد مي گويد و به راه مي افتد.
راننده قوانين
اين تاكسي را براي همه شرح مي دهد، بعد يك جفت دستكش يك بار مصرف و بهداشتي
به من كه روي صندلي جلو نشسته ام مي دهد با يك دستمال پر از نان سنگك
برشته و پنير و گردو. مي گويد براي همه لقمه بگيريد، خوردن حداقل سه لقمه
اجباري! است. همه صبحانه ميل مي كنند. اگر كسي چاي ميل داشته باشد هم بساط
آن مهياست. البته مسافران به خوردن لقمه هاي پنير و سنگك اكتفا مي كنند.
اين را هم بايد بگويم كه در قوانين تاكسي شكلاتي خوردن ناهار هم اجباري است
اگر ظهر هنگام سوار شويد، بنابراين ناهار هم به راه است، از قورمه سبزي
گرفته تا قيمه و سبزي پلو و زرشك پلو.
«مجتبي ميرخوند چگيني» قبلاً
مغازه لاستيك فروشي داشته، ولي به قول خودش همه هست و نيستش را به باد داد
و ورشكسته شد و رفت سراغ مسافركشي با تاكسي. مي پرسم انگيزه ات از اين
پذيرايي ها در صبح و سر ظهر چيست؟ با لبخند مي گويد: «شاد كردن بقيه همين.»
يكي از مسافران با حساب سرانگشتي مي گويد: «اگر روزي 20 نفر را صبحانه و 8
نفر را ناهار مهمان كنيد كه ورشكسته مي شويد، پولش خيلي است. اسپانسر
داريد؟» مي گويد: «اسپانسرهاي من مسافرانم هستند.»
البته ماهانه
5/1 ميليون تومان هزينه پذيرايي من از مهمانانم است، ناگفته نماند كه من
ريالي از كسي اضافه بر كرايه اش نمي گيرم بلكه هر كس هر چقدر دلش بخواهد
كمك مي كند. من هيچ چشمداشتي از بقيه ندارم، خدا مي رساند به اين يقين
دارم، اين يقين را اگر قبلاً هم داشتم همه سرمايه ام را از دست نمي دادم.
روزي هم كه مسافري به اين سنت مهمانداري كمكي نكند شك نكن كه آن روز درآمدم
چند برابر بيش از بقيه روزهاست يعني 100 تا 150 هزار تومان.»
تاكسي شكلاتي در همه جاي تهران مي چرخد و جاي ثابتي ندارد. اگر آدم خوش
شانسي باشيد به تورش مي خوريد و سر صبح كلي انرژي مثبت نصيب تان مي شود و
كلي اشعار زيبا و دل انگيز برايتان خوانده مي شود.
قبل از پياده
شدن هم بايد دست خطي در دفترچه خاطرات تاكسي شكلاتي به يادگار بگذاريد.
حالاديگر تاكسي شكلاتي براي خودش بروبيايي دارد و اسم و رسمي.
موقع
خداحافظي يك بار ديگر هم بايد كام تان را با شكلات شيرين كنيد، ناخودآگاه
ياد برخي از راننده تاكسي ها افتادم كه جواب سلامت را هم نمي دهند، چه برسد
كه روي خوش نشانت بدهند.
در كلانشهر تهران كه سر صبح غوغايي به
پاست، هر كس با سرعت هر چه تمام تر راهش را گرفته تا زودتر به مقصدش برسد،
اما تاكسي شكلاتي از اين همه سرعت كاسته و لبخند و انرژي مثبت به جاي آن
نشانده است. پس در اين زندگي پرهياهوي ماشيني هم مي توان اندكي تامل كرد و
به سادگي و صفاي سفره همين تاكسي شكلاتي صبح مان را با يك لبخند بي خرج
شروع كنيم و آن را از ديگران هم دريغ نكنيم.
روزنامه ايران، شماره 5065 به تاريخ 11/2/91، صفحه 4 (اجتماعي)
شادمانی، هديه ی یازده ساله ی راننده شکلاتی
شادمانی، هديه ی یازده ساله ی راننده شکلاتی
یکسد و دوازده هزار خاطره از مسافران اين تاکسی،
گرانبهاترين يادگار سالها کار و تلاش است
سر و صداي خودروها در مركز شهر آنقدر زياد بود كه صداي كلاغ هاي پائيزي را نمي شنيد. مسافر از اين موضوع احساس رضايت كرد.
او آنقدر فضاي زندگي اش را انباشته از سياهي ها مي ديد كه ديگر قارقار كردن كلاغ ها راهي در انبوه غم هايش نداشت. دائم در فكر فرومي رفت. گاهي سري تكان مي داد و تحمل رفتارهاي همراه با عصبانيت راننده تاكسي را نداشت.
تصميم گرفت كمي پياده روي كند. چندقدمي بيش نرفته بود كه يک تاكسي جلوي پايش نگه داشت و بي اختيار سوار شد. به محض نشستن در تاكسي راننده به او سلام كرد و لبخندي زد.
لبخندي متفاوت
مسافر در آن روز پرهياهو معناي لبخند راننده را درك نمي كرد. سرش را روبه شيشه برگرداند و درختان را يكي يكي مرور كرد. راننده تاكسي با هيجان جعبه شكلاتي را روبه او گرفت و گفت: «اخم هايت را باز كن. دنيا ارزش لحظه اي غصه خوردن و درهم كشيدن ابروها را ندارد.» مسافر شكلات را برداشت تشكر كرد و دوباره به فكر فرو رفت.
راننده تاكسي بارديگر شكلاتي به او تعارف كرد مسافر اين بار شكلات برنداشت اما راننده تاكسي با اصرار گفت بايد اخم هايت را باز كني و بگويي چه چيز تو را اينگونه درهم كشيده است.
مسافر وقتي ماجراي بستري شدن مادرش را براي راننده تاكسي تعريف كرد تنها قصد درددل داشت اما راننده تاكسي در اوج ناباوري هاي مسافر دفتري را از صندوقچه خودرو بيرون كشيد و شماره تلفن دكتري كه در بيمارستان موردنظر مسافر بود را پيدا كرد و با تماس تلفني از او خواهش كرد تا بيمار مورد نظر را بستري كنند.
مسافر از اين اتفاق به وجد آمده بود و لبخندي عميق بر لبانش نشست. راننده دوباره مسافر را از درون آينه نگاه كرد و گفت: «آبميوه ميل داريد؟»
تاکسي شکلاتي
مسافر هنوز معناي اين همه لطف و مهرباني را درك نكرده بود و وقتي علت را پرسيد راننده گفت: «شما الآن سوار تاكسي شكلاتي» هستيد.
اين اسم را يكي از مسافران روي تاكسي ام گذاشت. از سال 1378 وقتي اين شغل را براي خود برگزيدم ديدم كه من ساعت هاي طولاني عمرم را در محله هاي اين شهر بزرگ سپري مي كنم.
پس بايد بتوانم در آن زندگي كنم. راننده هاي زيادي را مي ديدم كه دائم در حال غر زدن بودند و با چهره اي عبوس به مسافر سلام داده و از او خداحافظي مي كنند و شب هم به خاطر اين همه امواج منفي با نهايت خستگي به خانه هايشان مي روند.
تصميم گرفتم در محيط كارم كه فضايي در حد چارچوب همين خودرو دارد شاد باشم و با مسافرانم مراوده و گفت و شنود داشته باشم.
من پس از اين سال ها تجربيات زيادي از زندگي افراد به دست آوردم و خاطرات زيادي از آنان در كوله بارم دارم اما مهم ترين درسي كه من آموختم اين بود كه هيچ چيز مثل شاد بودن و خوشرويي در زندگي به كمك آدمي نمي آيد. در طول مسير با مسافرانم صحبت مي كنم به آنها شكلات و آبميوه تعارف مي كنم برخي پذيرايي مرا مي پذيرند و برخي ديگر به راحتي اعتماد نمي كنند. حالااز شما مي خواهم خاطره امروز را با ذكر تاريخ در اين دفترچه يادداشت بنويسيد.
يک سبد خاطره
مجتبي ميرخوند چگيني، راننده تاكسي 39 ساله گرچه با خاطره نويسي مسافرانش سعي داشت خاطرات را در ذهن روزگار ماندگارتر كند اما خوب مي دانست كه يك هزار و 292 دفترچه خاطرات بهانه است و او همه خاطرات يكصد و 12 هزار مسافرش را در ذهن ثبت كرده است.
برخي از خاطراتش مثل تابلويي ماندگار بر ديوار ذهنش نقش بسته و او را گاه و بي گاه به آن روز كه پيرمردي تنها را سوار كرد مي برد. در آن روز پيرمرد پس از سوار شدن به راننده گفت «من پول ندارم» او وقتي اين جمله را گفت انتظار داشت راننده رفتاري ديگر با او داشته باشد اما ناگهان راننده جوان بسته اي شكلات به دست گرفت و گفت پدرجان آبميوه هم ميل داريد. پيرمرد كه حسابي جاخورده بود، شكلات را برداشت نفس راحتي كشيد و گفت «خداوند به تو خير عطا كند.» در كل مسير سعي كرد با پيرمرد با خوشرويي رفتار كند و او را بخنداند و بقيه مسافران را نيز با خود همراه كرد و همگي براي شادي پيرمرد تلاش كردند.
وقتي روز در حال به پايان رسيدن بود و راننده قصد داشت هر چه سريع تر به خانه اش بازگردد ناگهان آخرين مسافر روبه او كرد و گفت: اگر من هم به شما پول ندهم زن و بچه ات خرج زندگي شان را چه مي كنند. راننده باز هم لبخند زد و گفت «خداوند روزي من، همسرم و فرزندم را مي رساند.» سپس بسته شكلات را رو به مسافر گرفت و دوباره مسافر با تعجب پرسيد: «روزي چند بسته شكلات مي خريد؟ آيا اين كار براي شما به صرفه است؟ راننده جوان دوباره لبخندي زد و گفت: روزي 4 بسته شكلات و چند آبميوه مي خرم و آن را در كمال ميل و رغبت ميان مسافرانم تقسيم مي كنم چون معتقدم مسافران به محض ورود به خودرويم خلقشان شاد شده و كامشان شيرين مي شود و شيريني لبخند را بيشتر احساس مي كنند.
سپس با آنان به گفت وگو مي نشينم و سعي مي كنم لحظات پرثمري را داشته و از تجربياتشان استفاده كنم.
در ابتداكه تصميم به چنين كاري گرفته بودم كمي با مخالفت هاي همسرم روبه رو بودم اما او هم متوجه شد كه درآمد و مخارج زندگي ما ربطي به خرج و مخارج خودروي شكلاتي من ندارد و نه تنها ديگر مخالفتي نكرد بلكه در اين راه بسيار به من كمك هم كرد.
شب ها وقتي به خانه مي رسم با هم دفترچه خاطرات مسافران را مرور مي كنيم. گاهي جملات آنقدر تكان دهنده اند كه من ترغيب به ادامه اين كار مي شوم.
روزي يکي از مسافرانم برايم نوشته بود من امروز خيلي گرسنه بودم و با خوردن اين شكلات احساس بهتري دارم و خداوند خير و بركت به زندگي ات دهد.» من كاملاً باور دارم، كمك كردن به ديگران و محبت كردن به آنها حتي با يك شكلات ناچيز روزي ام را حلال تر و زندگي ام را پربركت تر مي كند و اميدوارم سال هاي سال به اين كار ادامه دهم.»
هديه مسافر
مسافر كه تحت تاثير حرف هاي راننده جوان قرار گرفته بود وقتي به در خانه اش رسيد گفت چند لحظه صبر كن كاري با تو دارم و مدتي بعد او با شريني و شربت پيش راننده جوان رفت پاكت نامه اي به او داد و گفت: خسته نباشيد خواهش مي كنم اين پاكت نامه را باز نكن و قول بده آن را در خانه ات باز مي كني.» مرد وقتي به خانه رسيد در اوج ناباوري متوجه شد مسافر 16 چك 50 هزار توماني در آن گذاشته است و در نامه اي نوشته اين رزق و روزي زن و فرزند تو است.
آرزوهاي شيرين
راننده روزهاي شوق و شادي هر شب وقتي به خانه مي رسد پس از مرور خاطرات به آرزوهايش فكر مي كند. او در ذهن چند آرزوي بزرگ مي پروراند. يكي اينكه روزي سرمايه زيادي كسب كند و تاكسي شكلاتي ها را زياد كند.
مرور آرزوها لبخندي از رضايت را براي راننده جوان به همراه مي آورد.زيرا او مطمئن است كه روزي با مداومت و پايداري به آرزوهايش خواهد رسيد همان طور كه 11 سال براي شادي مردم تلاش كرد و به نتايج زيادي دست يافت.
از «شاخاب پارس» پاسداری کنید ...
پاینده و جاوید و سرفراز باد «شاخاب همیشه پارس»
درود بر شما هم میهنان گرامی
و «ایرانیان راستین و آزاده»
به این نشانی بروید
و از «شاخاب پارس» پشتیبانی
و پاسداری کنید، تا زبان تازیان
بریده و کوتاه شود:
از «گپ سبزو» پشتیبانی و پاسداری کنید ...
پاینده و جاوید و سرفراز باد «ایران بزرگ باستانی»
و «شاخاب همیشه پارس»
و «آبخوست گپ سبزو» و دیگر آبخوست های آن»
درود بر شما هم میهنان گرامیو «ایرانیان راستین و آزاده»
به این نشانی بروید و
از آبخوست «گپ سبزو»
- نام راستین این آبخوست -
پشتیبانی و پاسداری کنید، تا
زبان تازیان بریده و کوتاه شود:
«شاخاب همیشه پارس»
درود بر «شاخاب پارس»،
«شاخاب همیشه پارس»؛
درود هم میهنان!
چرا؟!
چرا، ما، در جایگاه یک ایرانی میهن پرست و
آزاده، نباید از فرهنگ راستین سرزمینمان آگاهی
داشته باشیم؟!
به همین شوند است که بددلان و بیگانه گان، هر
روز گستاخ تر و بی شرم تر می شوند و این بی
شرمی را بدان جا می رسانند که فرهنگ بزرگ
و سترگ ما را بازیچه ی دست های آلوده شان
می کنند؛ برای نمونه: همین کنش شرم آور و
پلشت «گوگل»، چرا ما به جای بر زبان آوردن
واژه ی زیبا و باستانی «پارس»، می گوییم:
«فارس»؟!
هنگامی که ما در جایگاه یک ایرانی میهن پرست
و آزاده، از واژه ی زشت «خلیج» سود
می جوییم، و به جای «پارس» باستانی هم
می گوییم «فارس»، جای شگفتی نیست که با
نوشتار و نبشتینه ی کنونی ما - که درست
همانند نوشتار تازی ست - و با بیان واژه گان
پلشتی چون خلیج، بیگانه گان و بددلان سودجو،
دست به کنش های پلشت و شرم آوری چون
پاک کردن نام باستانی و کهن «شاخاب پارس»
می زنند؛
درست گفته اند که:
«... از ماست، که بر ماست ...»؛
پس دوستان، بیایید از همین اکنون به جای
«خلیج فارس»، بگوییم: «شاخاب پارس»
زنده و پاینده و جاودان باد «شاخاب پارس»
بزرگ باستانی، دور از گزند بددلان و بیگانه گان
باد «شاخاب پارس» و «ایران بزرگ باستانی» ...
درود بر «شاخاب پارس بزرگ باستانی» ...
...
ز شیر شتر خوردن و سوسمار
ع ر ب را بدان جا رسیده ست کار
که تاج کیانی کند آرزو!
تفو بر تو ای چرخ گردون، تفو
...
پاینده باد «شاخاب پارس» و
«ایران بزرگ باستانی»
شرم و نفرین و ننگ بر تازیان ِ بی رگ و ریشه ...
پاینده و جاودان باد «شاخاب پارس» ...
گفتار نیک کردار نیک
به ارج و مهر و بزرگی «شاخاب پارس» از جای خود برمی خیزیم و کلاه از سر بر می داریم،
«شاخاب پارس» مان را چو جان شیرین دوست
می داریم، و از «اهورامزدا» می خواهیم که این نازنین شاخاب و همه ی این
نازنین سرزمین بزرگ ِ باستانی ِ نیاکانی مان را از گزند بددلان و بیگانه
گان در پناه بدارد،
پاینده و جاوید و سرفراز باد «شاخاب پارس» و
«ایران بزرگ باستانی» ...








ایرانشهر به دنبال آزادی و آبادی ...